|
مژمژ و شاپرک کوفتی
|
|
سلام دوستای گل منگولی خودم دیگه سر نزنید ، چون دیگه نیستم ، دارم واسه ی همیشه میرم من دیگه وبلاگمو آپ نمی کنم اومدم خداحافظی ... چون خیلی وبلاگمو دوس دارم حذفش نمی کنم می ذارم همین طوری بمونه ! دلم براش خیلی تنگ میشه ... اما دیگه برام مهم نیست که چه بلایی سرش میاد بابای فکر کنم واسه همیشه ............. همین !
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:8 توسط مژگان.مهربون |
دروووووووود خدمت همه ی بروبچه های توپ و باحال ، همه ی اونایی که در نبود طولانیه من به مژی سر زدن و با نظراتشون منو شرمنده کردن . از همتون خیلی خیلی ممنون ، عزیزای دله مژی جون . من همتون رو خیلی خیلی دوس دارم . دلم واسه همه تنگولیده بود ! من خیلی وبلاگمو دوست دارم ولی حوصله ی آپوندن ندارم اصلاً سرم شلوغــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! ذهنم مشغـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول ولی هر چند وقت یه بار میام یه سری می زنم و آپ هم می کنم . راستی امروزم خیلی بهم خوش گذشت آخه شما که نمی دونین چی شد تازه یه چیز دیگه هم بگم : 2 روزه دیگه عشقم 3 ماهه میشهدلتون 10000000 کیلو بسوووووووزهالانم دارم آهنگای Marilyn Manson رو که عشقم داده بهمگوش میدم خیلی حال میـــــــــــــــــــــــــده ، جَو گرفتم ! دلم می خواد لباسمو پاره پوره کنم جات خالــــــــــــــــــــــــیه عسیسم خیلی قشنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن ، میسی گلم مخصوصاً Persolan jesus که خیلی خیلی قشنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهمنم عاشقه کلیپشم حالا دیگه بسه زر زدنام میریم سراغ آپم :::::::::> ...........................................
یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن ...
با ديروز خراب شده و امروز داغون و پرپرشده نميشه فرداى قشنگى ساخت . اى كاش ... اى كاش مى تونستم اين فكر لعنتى رو نكنم ... چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟!؟ چرا بايد هميشه نگران اين و اون باشم ؟ چرا هميشه بايد دِقِ يكى ديگه رو من بخورم آخـــــــــــــه ؟؟؟؟ اى خدا آخه اصلاً به من چه هر كى ، هر غلطى كه دلش مى خواد بكنه ، اصلاً به جهنم .
دلم تنگ شده !!!! دلم واسه مترسكاى ترسوى جزيره ى خودم تنگ شده ! دلم واسه مژى جونم تنگ شده ، اين روزا حسابى كار داره ، درس داره ، اصلاً بهم محل نمى ذاره ! دوسَم نداره ، يكى ديگرو دوست داره !! دلم واسه آدماى احمق و كثيف جزيرم تنگ شده ! دلم واسه پيتزا و دوغ جزيرم تنگ شده ... دلم واسه بادبادكم ، بادكنكم ، عروسكم ، تنگ شده ! دلم واسه همه چيز تنگ شده ... واسه اينكه100 ساعت بخوابم ... واسه اينكه يه روز از مدرسه بيام با خيال راحت غذامو كوفت كنم و ، اضطراب كاراى فردامو نداشته باشم !! پ.ن---» خسته شدم ، لالا دارم ... ! !
از این که عاشقت شدم مثل سگ . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . !!!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 23:12 توسط مژگان.مهربون |
< همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد >پیش از آنکه فکر کنی من مرده بودم ... نمی خوام رویاهام نابود بشن نمی خوام دوران کودکی من ، برای كسى تکرار بشه !!! نمى خوام زندگى كوفتى خودمو از دست بدم ! من دوسِش دارم ... گم شدن آدم های اطرافم توی شلوغی و سر و صدای اين چند وقت بيشتر از گم شدن خودم اذيتم می کنه دارم سعی می کنم برگردم می خوام همه مهره ها رو برگردونم سر جای خودشون و بعد بازی رو از اول شروع کنم فقط يه نفره که ديگه نمی تونه برگرده سر جای اولش چون خيلی اومده جلو ... خيلی نزديک شده درست وسط قلبم ... -------------------------------------------------------------------------- اين چند روزه حالم خيلى گرفته اس . هر روز واسه دوستام يه اتفاقى مى افته ! دارم مى ميرم ! خدايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا كمكش كن !!!
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 0:3 توسط مژگان.مهربون |
قاطی پاطی ... در لا به لای کاغذ پاره های خاطراتم به دنبال مژگان 16 ساله ام مى گردم ! عجيب گم شده ام اين روزها باورم نمی شود گم شده ام ... بايد مواظب باشم کسی را ناراحت نکنم بايد برای همه نگران باشم < مژگان ِ من ، مراقب باش >< من اينجام مژگان ، نترس >کی مواظب مژگانِ منه ؟ کی برای مژگانِ من نگرانه ؟ کی به مژگانِ من فکر می کنه ؟ ... به خدا مژگانِ من هنوز خيلی کوچيکـــــــــــــــــــــــــــه !
هِی پسر تو چه باشی چه نباشی چرخ ها می چرخند ******************************************* ويلچير ِ ذهن ِ افليجت رو سفت بچسب !
بچه ها اينو همين الان آبجى سارام روى وايت برد نوشت و داد بهم ::::> منم خيلى خوشم اومد گفتم بنويسم تا شما هم بخونين :::::> آبجى سارا جونم به خدا خيلى 9كَرَم !!!!!!!! __سارا . سوسول__: سلام **ممل ِعاشق**: سلام عزيزم __سارا . سوسول__: خوبى خوشگله ؟؟؟ **ممل ِعاشق**: آره عشقه من __سارا . سوسول__: كِى ميايى منو بگيرى ؟!؟!؟ **ممل ِعاشق**: فردا خوبه ؟؟؟ __سارا . سوسول__: نه ديره ،،، پس Bye 4 EveR !!!!!!!!!!!!!**ممل ِعاشق**: نرووووووو **ممل ِعاشق**: سارااااااااااااااااا **ممل ِعاشق**: تو رو خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا **ممل ِعاشق**: __سارا . سوسول__: bye 4 ever ---------------------------------------------------------------
بچّه ها اين فقط يه شوخى بود ! مگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه آبجيه من مى تونه آخه ؟؟؟ --------------------------------------------------------------- راستى هيچ مى دونستين كه ساراى من چه قــــــــــــــــدر هنرمنده ؟!؟!؟ اگه هر كسى خواست بهم بگه تا به آبجيم بگم عكسشو بكشه بعدشم براش مى فرستم !! « البته يه كمى تخيّلى ميشه»
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 2:4 توسط مژگان.مهربون |
تفلّدت مبااااااااااااااارك !!!
اگه دستام خالى باشه اگه باشم عاشق تو غير دل چيزى ندارم كه بدونم لايقه تو سلام گلابى هاااااااااااااا ! رديفيد ؟؟؟؟ من كه توپه توپم !! آخه امروز تفلّد Mrt جونمه .محمد جونم تفلّدت مباااااااااااارك . ايشالا 10000000 ساله شى .كادوت پيشه منه !! خيالت راحت عزيــــــــــــــــــــزم !! « لمس بودنت مبارك »
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 0:43 توسط مژگان.مهربون |
گُه به اين زندگى ... آخه چه مرگمه ... نمى دونم ، لابد يه مرگم هست ديگه ... خداوندا من ازدوست داشتن لذت میبرم من از اینکه کسی دوستم بدارد لذت میبرممن ازحس رفع گرسنگی لذت میبرم من ازغرقه شدن درنگاه خسته مادرم لذت میبرم اماخدایا چرا ، چرا از تو که منشأ تمام این لذتها و زیبایی های فانی وغیرفانی هستی لذت نمیبرم ؟؟؟ خدایا درسته سرموانداختم پایین . درسته دیگه شکایتی نمی کنم . ولی لطفا یه چیزو یادت نره ... منم آدمم ... خدا تو چشم ِ مژگان 16 ساله ى من است !« ولى من نمى بينمش » گوش کن....میشنوی؟ ، صدای نفس این زمینیان ، هیچ کدام بوی خدا نمیدهد ******************************************** میدانم که نگرانم نمیشوی اما دوست دارم بگویم : نگرانم نباش ، من خوبم می بینی؟!؟!؟!؟ نگاه کن ، آنجا را می بينی؟!؟!؟!؟خدا دارد برای من دست تکان میدهد باید بروم ... ******************************************** بمیرم برای خودم که ، جسم و روحم با هم متلاشی شده نمی دونم می خوام چی کار کنم اصلا نمی فهمم چی کار می کنمقاطی کردم خداااااااااااااااااا چمه؟ آخه چه مرگمه؟ چرا اینجوری شدم؟ چرا همه چیو قاطی می کنم؟ چرا خل شدم؟ چرا دیوونه شدم؟ چرا نمی فهمم؟؟؟ چرا آخه؟ بهم بگوووووووووو خدا بهم بگووووووو دارم روانی می شم
مژى جونم ، عزيزم ، عشقه من ، خانومى ، خوشكله ، شرمنده كه اين حرف و مى زنم ، ولى تو رو خدا ، تو رو جونه اونى كه دوسِش دارى ، خفه شو ... بمير ... حوصلتو ندارم ... مژى تو نمى تونى اعصاب خورد نكنى ؟!؟!؟!؟ [ M E H R A B O O N ]
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:42 توسط مژگان.مهربون |
...
من قمار باز خوبی نخواهم شد . اين روزها داشتن و نداشتن آن قدرها هم مهم نيست . آخر اين عرق های سرد ، تداوم همان حس های رخوتناکِ . بوی خون که مياد ،يادم می افتد که هنوز زنده ام . اين ها علايم حيات هستند ، ته مانده هاى يك حادثه !!! نشانه ها را بايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد جدى گرفت .. .. .. .. با صداى بلند خنديدن هم بد نيست ... انگار مى شود با قهقهه ها يك دهن كجى گنده كرد به تمام سال هايى كه آمدند ، چيزى را از اينجا بردند و ما هيچ نگفتيم .اين روز ها نور چراغ را دوست ندارم ، همان طور كه نور خورشيد را . انگار قرار است اين روشنايى ها چيزى را بشكنند . بايد از نور پرهيز كنم . من خاطراتم را ريز مى كنم ... آن قدر ريز كه ته نشين مى شود . چراهاى من هنوز سر جاش است ... اونوقت سایه ی نامعلوم تو زیر پات له میشه، منم از دوست داشتن زیاد تو میمیرم !!!
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:43 توسط مژگان.مهربون |
مژي خانووووووووووووووم ... همه چى از ياد آدم ميره مگه يادش كه هميشه يادشه ... می تونست این باشهکه رو پشت بوم بخوابم می تونست این باشه که روزی 7 دفعه برم حموم می تونست این باشه که یه عالم ه دور میدون های شهر بچرخم می تونست این باشه که امرو ز با لباسای برگ مانند از خونه برم بیرون می تونست این باشه که یه هندونه کامل رو با تمام هسته هاش بخورم می تونست این باشه که تمام بعد ازظهر یه روز گرم رو تو جوب بشینم بلند بلند بخندم می تونست این باشه که واسه دست و پای تمام گربه های کوچمون لاک صورتی جیغ بزنم می تونست این باشه که به مژه هام چسب رازى بزنم که دیگه باز نشن اگه شدن هم کنده شن ______________________________________________ امشب فهميدم براى اينكه يه دختر دوست داشتنى به نظر بيام ،، بايد مقدار زيادى جلف باشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم اگه بتونم كمى هم آبكى حرف بزنم ،، اوضاع بهتر ميشه .. .. .. (( نظر تو چيه ؟؟؟ ))
این جوری _____________________________________________________ اگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه يه روزى همه ى آدماى روى زمين بميـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرن كى نفر آخرو خاك مى كنه ؟؟؟؟ (( يكى اينو بهم بگه ))
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 2:31 توسط مژگان.مهربون |
لازم نيست نگران اتفاقى كه قرار نيست بيفته باشــــــم .. .. .. ____________________________________________ اين روزها آب و هوا با من مهربان شده است ... اين روزها ايوان خانه به من نظر دارد ... اين روزها مژگان 16 ساله ام ، مرا دوست ندارد ... اين روزها در و ديوار خانه فقط و فقط مرا فرياد مى كنند ... اين روزها كمد اتاقم در فكر اين است كه مرا در خود زندانى كند ، ولى گويى نمى داند كه من ديگر آن مژگانى نيستم ، كه در تنهايى كمد اشك بريزانم ... اين روزها پدرم به من خيره مى ماند ... اين روزها ديگر خواب نمى بينم زيرا خودم كابوس شده ام ... اين روزها گربه هاى آزاد تفكر من در بخش CCU بسترى شده اند ...اين روزها همان روز هايى است كه مژي بايد غصه بخوره ... دِق كنه تا همـــــــــــــــــــــــــــــــــه از دستش راحت بشن ... اين روزها از همون روزايى ِ كه مژى گُه گيجه گرفتــــــــــــــــــــه ...
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 16:32 توسط مژگان.مهربون |
همیشه به خونه ی ما خوش اومدین ...
(( هميشه به خونه ى ما خوش اومدين ... )) خب ، مردى اومد خونمون خونمون خونه ى ما مردى اومد خونه ى خودمون كه چند تا جارو بفروشه . ازش خواستيم بياد تو ، بعد با چكش زديمش ، و تو گنجه ى اتاق پدرم قايمش كرديم . اما شما هميشه به خونه ى ما خوش اومدين . هر وقت روز . آره ، هميشه به خونه ى ما خوش اومدين ، و اميدواريم كه بمونين . بعدش يه خانمى اومد خونمون خونمون خونه ى ما خانمه اومده بود تا بفهمه چرا من مدرسه نرفتم . بنابراين ازش خواهش كرديم بياد تو ، ويه شربت آبليموى سمّى بهش داديم ، و تو فريزر كه خوب و خنكه قايمش كرديم . اما شما هميشه به خونه ى ما خوش اومدين ، هر وقت روز . آره ، هميشه به خونه ى ما خوش اومدين ، و اميدواريم كه بمونين . بعدش يه بچّه اومد تو حياطمون حياطمون حياط ما يه بچه اومد تو حياط خودمون كه توپش رو برداره . ما هم دعوتش كرديم تو ، و برديمش تو زيرزمين ، و لاي جرز ديوار زيرزمين دفنش كرديم . اما شما هميشه به خونه ى ما خوش اومدين ، هر وقت روز . آره ، هميشه به خونه ى ما خوش اومدين ، و اميدواريم كه بمونين . پس هر وقت شما خونمون مياين خونمون خونه ى ما وقتى مياين خونمون ، به ما خوش مى گذره . از شما خواهش مي كنيم كه تشريف بيارين تو ، بعد مي بريمتون تو آشپزخونه ، و مي گذاريمتون تو فر تا وقتى بپزين . اما شما هميشه به خونه ى ما خوش اومدين ، هر وقت روز . آره ، هميشه به خونه ى ما خوش اومدين ، و اميدواريم كه بمونين . و مى دونيم كه مى مونين .
خونه ی مژی طلا اینه
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:56 توسط مژگان.مهربون |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک هفته چهارم آبان 1386 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته سوم تیر 1385 |